X
تبلیغات
ساقی

ساقی

سلام... اینجا جایی برای گفتن... جایی برای تنها نبودن...

ساقی نقاش

امشب به رسم هر شب می کشم

و چه استادانه می کشم

بر روی صفحه ی خط خطی شده ای که پر از کشیده های دیشب و دیشبش و دیشبش است

صفحه خالی نیست

و به همین علت است که 

احساس نمی شود عمق کشیده ام 

برایم راحت است کشیدن

با چشم بسته هم می توانم بکشم

دیگر استاد شده ام بس که کشیدم

کشیدن عادتم شده 

نکشم شبم روز نمی شود

چقدر آسان شده برایم 

هر شب کشیدن دردهایم؟!؟!؟!

و چه سخت تر می شود هر شب برایم 

عادت کردن تو به کشیده هایم...

 

+خط خطی شده در دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 17:0 به دستان ساقی |


لالایی

لالالالایی               لالالالایی

نازنین من              امشب کجایی؟


وقتی بی توام         دنیا ندارم

دنیای ساقی          امشب کجایی؟


روی دست من         جای سر تو

خالیه اما                امشب کجایی؟


شبهای بی تو           سرد و خرابم

آبادی دل                 امشب کجایی؟


دلم میخوادت            مثل همیشه

ساغر ساقی            امشب کجایی؟

+خط خطی شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 20:48 به دستان ساقی |


سرد مثل هوای بی تو

صدای زد و خورد دندانهایم عجب بلند است

و هوای بی تو بودن عجب سرد

برای منی که تازه گرم شده ام از گرمای بودنت


اگر میخواستی دریغ کنی از من آتش مهرت را

چرا از اول پذیرفتی مرا؟

هه

میخواهی از دور گرم شوم؟!

میشود؟               میشوم؟

باورم هست که گرمایت از خورشید بیشتر است،

اما سرمای من هم کم نیست.

تازه در آغوش خورشید داشتم خنک می شدم

اما....

فاصله مرا گرم نمی کند


خوابم نمی برد،بی خواب نیستم ، بد خوابم

نمیتوانم در قرچ قروچ دندانهایم بخوابم

به سرمای بی تو عادت ندارم

تو هم نداشتی


هنوز که پاییز است

پس چرا سرمای زمستانی ام حالاست؟!؟!


در میکده باز مانده است

باد می وزد و من میترسم

میترسم به هم بریزد دار و ندار ساقی را

میترسم بریزد می و ساغر و پیمانه را



+خط خطی شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 11:58 به دستان ساقی |


خدایا

خدایا! تو را قسم به شب پر ستاره،
تو را قسم به دل پاره پاره،
تو را قسم به شهاب گریزان،
تو را قسم به لحظه های برگ ریزان،
تو را قسم به نگاه معصوم کودک،
تو را قسم به شکوه باز شدن غنچه های پر امید،
تو را قسم به اشک توبه،
تو را قسم به ستاره های دل انگیز،
تو را قسم به دعای مادر!
چنان ذکرت را بر زبانم جاری کن
که حتی در بستر بیماری
و در زمان گفتن هر آنچه که نمی دانم،
فقط نام تو بر زبانم باشد
بگذار چنان در روح و افکارم رخنه کنی
که هیچ تارو پودی از من بدون تو شکوفا نگردد.
چنان در درون روحم باش
تا هر گام و حرکتی از من بوی خدا بدهد.
+خط خطی شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 0:35 به دستان ساقی |


می

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

                          سر خم به می سلامت، شکند اگر سبویی

+خط خطی شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 0:16 به دستان ساقی |


هو الشافی

اوست شفا دهنده

به نام آنکه آفرید مارا تا بیازماید.

به نام آنکه آفرید مارا برای عبادتش.

به نام آنکه جانم در دست اوست

به نام آنکه وجودم از اوست

خدایا من از آن توام، پس لحظه ای تنهایم مگذار

من تنها تو را دارم

من تنها از تو میخواهم آنچه را که میخواهم

پس به من ببخش آنچه که میخواهم

و نمیخواهم جز شادی عزیزانم و عزیزانشان

وسلامتی عزیزانم و عزیزانشان

آمین

یا من اسمه دوا و ذکره الشفا

+خط خطی شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 0:10 به دستان ساقی |


دستهای خالی

وقتی روبروی تو میشینم و میبینمت

وقتی تو باغ یه آینه یهویی میچینمت

وقتی که صدای حرفات تو گوشم میپیچه

میدونم تو دست من هرچی که هستش هیچه


ساقی خوبی نبودم خودم اینو میدونم

شایدم چشم به امید دل پاک تو بودم

ساقی بی ساغر و پیمانه بودم اون روزا

تو منو رسوندی به حال و مکان این روزا

من همونم که یه روز ساقی تنها بودم

تو همونی که منو ساقی تنها کردی

دل من سرش پایینه، دستام هم خالی خالی

تو بالای آسمونا ، اما من خاک رو قالی

چیزی جز دل خرابم ندارم برای دستات

دستای خالی من نیست لایق گرمی دستات


+خط خطی شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 17:50 به دستان ساقی |


این است یک عشق جاودانه

این است یک عشق جاودانه...

لحظه ایست عاشقانه...

کلامیست صادقانه...

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم ...

عاشق یک عشق واقعی .

عاشق تو...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند...

به عشق این لحظه های انتظار دوستت دارم ...

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم دوستت دارم ...

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو

در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم.

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران دوستت دارم ...

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم ...

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان دوستت دارم ...

به عشق دیدنت بی قرارم .

حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم...

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی دوستت دارم ...

من که عاشق چشم هایت هستم .

عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم...

به عشق آن چشم های زیبایت دوستت دارم ...

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است...

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی دوستت دارم ...

من که تنها تو را دارم .

از تمام دار دنیا فقط تو را می خواهم .

تو تنها آرزویم هستی...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی ...

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی ...

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم

و یا تنها به یاد تو هستم .

ای عشق من ...    

+خط خطی شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 1:43 به دستان ساقی |


به امید تو

به امید تو



امشب خرابه ساقی

ساغر برس به دادش

عشق می و نبودش

داده بسی عذابش

+خط خطی شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 1:31 به دستان ساقی |


اشک ساقی

دل زجان و پیکرم هر لحظه آبی بر کشد

می برد بر گوشه ی چشمان خشکم میکشد


دوریش کورم نکرد از بس که گریه میکنم

از نبود خون بمیرم بس که خون اشک میکنم

این خلیج از آب اشکم سر به جیبش برده است

هر کسی در وصف من گوید که فردا مرده است


خسرو و فرهاد و مجنون کاندر عشق نامی ترند

آمده اند بهر تبرک اشک ساقی را برند

+خط خطی شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 18:16 به دستان ساقی |


جرم

به جرم دوست داشتنت،به دوریت مجبور شدم و به بی خبریت محکوم

و به جرم سر به طاعت بودنت به سختدلی مشهور

نمیدانم اگر حرف معشوق را بی چون و چرا بپذیری،

فقط بخاطر او و فقط برای او نه برای خود، نشان بی مهریست؟

یا نشان پرمهریست که به سبب حرف او ظاهرا دور شوی

و هر لحظه از پشت شیشه ی پنجره ی پشت سرش نگاهش کنی

و بر رنج فراقش اشک بریزی؟!؟!

نمیدانم چرا عشق های واقعی دیر به فرجام میرسند و رنج راه نای عاشق را می برد؟!؟!

و چرا عاشق سر در گم است؟!؟!

اگر حرف معشوق را گوش کند سختدل است اگر نه کم مهر...

+خط خطی شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 18:16 به دستان ساقی |


خاطره نگاه

باز هم حوصله سر شد

باز طاقتم به سر شد

باز هم کاغذ بدبخت

خط خطی به یک قلم شد

یاد آن نگاه و آینه

باز برایم تازه تر شد

آن دو چشم مشکی و تر

باز هم کلاغ پر شد

وقت دوری از نگاهش

باز گونه هام تر شد

گوشم از جیغ نگاهش

در همان ثانیه کر شد

من در این فاصله با او

قصه ی وصال سر شد

ساقی قریب دیروز

بعد از او غریب تر شد

+خط خطی شده در سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 19:7 به دستان ساقی |


چند جرعه با ساقی

از تمام خاطراتم بوی تو می آید

از تمام اشکهایم بوی تو می آید

هر شب به کمال میل خون میریزم

از قطره به قطره بوی تو می آید


بابت اشکهای دیروزت،سرم را دست تو دادم

به خنجر پاره اش گردان ،که سر بر مهر تو دادم


دلا امشب هوای دل کردن

اونا که مثل همیشه ان بخدا نامردن

دلم امشب از دوریت میمیره

دستامو بگیر که بی تو خیلی خیلی سردن


ساقی بمیر که دلش را شکسته ای

از غم بمیر که دلش راشکسته ای

بس گریه کن که دو دیده به خون شود

کاو گریه کرد که دلش را شکسته ای


+خط خطی شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 17:54 به دستان ساقی |


خوش آن تو

خوش آن تو

خوش آن شب که تو را پیغام دادم

به قصد تو دلم را جام دادم

 

خوش آن دم که تو هم پیغام دادی

دل بیچاره ام را کام دادی

 

خوش آن ایام دوری گر چه در نام

به هر ساعت چو میدادی تو پیغام

 

دل ساده ات نمی دانست که این دل

ز عشق تو شده مجنون و بی دل

 

ولی من بودم ودام و اسیری

خوش آن زندان و آن دام و اسیری

 

خوش آن نیمه شب آن ماه نیسان

خوش آن یاد و خوش آن شعر بدان سان

 

خوش آن زخم و خوش آن اخم و خوش آن غم

تو فهمیدی مرا هرچند کم کم

 

خوش آن بستر که یارم را ندا داد

دل عاشق ترش آخر صدا داد

 

خوش آن ساقی که دیگر نیست تنها

خدایا تا ابد مگذار تنها

+خط خطی شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 15:49 به دستان ساقی |


رفیق

"رفیق"

 

روزای انتهای تنهایی شد

روزای قشنگ آشنایی شد

بوی عطر خوبی تو هوای من پیچیده

قلب من یه چیزایی به تازگی فهمیده

یه کسی به پاکی آب این ورا میگرده

یه نفر شبیه مهتاب این ورا میگرده

یکی که قلب منو با یک اشاره برده

یه روز هم نبینمش دلم ز دوریش مرده

یه نفر رفیق تر از رفاقت ماهی و آب

یه نفر عمیق تر از هزار تا خواب

اما من تشنه تر از کویر و خاک

منتظر به آسمون و یه دوتا قطره پاک

یه کویرم پرم از زخم آب های بی وفا

پرم از ماهی های تشنه و کشته از جفا

چشم به راه یه هوا و یه بارون موندگار

سیرم از"عسرا"و"یسر"روزگار

یکی رو میخوام که باشه تا ابد کنار من

بمونه تا روزی که بیاد سر مزار من

دل خوش خیالم این بار خیلی روشن شده انگار

"ساقی"یادت مونده خاطرات هر بار ؟

دلم از نامردی سیره، تازه داره جون میگیره

اگه باز بشکنه روزی دیگه تا ابد میمیره

 

                                     اولین شعر ۲۰سالکی برای تو

                                      بامداد اولین روز ۲۰سالگی

+خط خطی شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:25 به دستان ساقی |


هو الحبیب

باز هم قصه تکراری عشق

باز هم لطمه تکراری یار

باز هم فصل فراق

غفلت از عشق یکی

رفتن عشق یکی

 

آی دنیا آی دنیا بی وفایی ها چرا؟

تا به کی شیرین بود از آن خسرو؟

تا کجا باید دل فرهاد عاشق له شود؟

رنج هجران را یکی باید کشد، لذت دیدار اما دیگری؟

پس کجا رفت لیلی عاشق به مجنون؟

پس کجا رفت پاسخ هر عاشقی؟

این روزها راه دل به دل یکطرفه ست.

انتهای عاشقی معلوم است:

عشق از تو، خونسردی با تو، بی مهری با تو،

پاسخش از دیگری، رفتنش با دیگری، مهر او با دیگری،

قلب او با دیگری، فکر او با دیگری،

دیگری ، دیگری و دیگری...

اما تو، گم میشوی در دیگری

هیچکس حق را نمیداند ز تو،

حرف هم که میزنی،متهمی،

به دروغ،به حسادت،به نفرت و به شهوت.

هیچکس متهمت نمیکند به عاشقی

این است رسم عاشقی در این زمان:

عشق دیگر از شفقت بر  کنار افتاده است

هر چه عاشق زارتر،معشوق از او بیزارتر

 

به سلامتی دوستی که گفت :

به نیوتون بگویید هر عملی عکس العملی ندارد،

اگر داشت این همه عاشقانه های من بی جواب نمیماند.

 

برای دوست خوبم"ف.ش" یا به قول خودش "بی کس"

که این روزا دلش مثل هر روز دل ساقی خونه.

+خط خطی شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:39 به دستان ساقی |


این روزها دلم پر از خالی است

این روزها دلم پر از خالی است؛

نمیدانم چه میخواهد بگوید؟

نمیدانم که میخواهد ببیند؟

دلم ابریست، بارانیست،طوفانیست، آرام است،

گهی آرام ،گهی تند است،

خیالم،

خیالم میرود هرجا ، نرفته باز میگردد،

هوای حوصله ابریست.

گمانم انتها دارد احساس؛

انتها دارد دل

و من اکنون در انتهایم.

شاید باز شدن زخمی کهنه دلم را خسته تر کرده!

نمیدانم چرا وا شد؟

اصلا چرا شد؟

دلم گیر است دربین دو راه سخت:

فراموشی و خاموشی و یا تکرار هر لحظه ؟

اگر راه تکرار را گیرد، از غصه میمیرد.

دوامی هم نخواهد داشت خاموشی.

چه باید کرد ای ساقی؟

چه باید کرد؟

نمیدانم ولی باید تحمل کرد. عاشقی تاوان دارد.

عجب تاوان سختی؟

+خط خطی شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 12:2 به دستان ساقی |


سلام بارون


سلام بارون, کجا بودی؟ چقدر دیر اومدی پیشم!
تو میدونستی من بی تو پر از اندوه و غم میشم!

درسته که دعا کردم دیگه هیچ وقت نباری تو,
ولی گفتم بهت بعدش: که کاش بازم بباری تو,

بارون خسته ام, دلم پیره, دلم هر لحظه میگیره,
خدا رو شکر که برگشتی, کی گفته که دیگه دیره؟

دلم چون شعله, چون آتش, ولی در زیر خاکستر,
هنوز زنده ام بیا با اشک دوباره گونه ام و کن تر,

بارون این روزا من تنها,با اشکم چهره میشستم,
میدونستم که خیلی غم سواره رو سر و پشتم,

میون گریه هام وقتی یه لحظه بغض میکردم,
صدای گریه و اشکی دیگه احساس نمی کردم,

میفهمیدم که قبل از این تو بودی در کنار من,
تو بودی گریه میکردی شاید تنها برای من,

بارون دیر اومدی پیک و سبو و جام شده خالی,
همه رفتن از این خونه, دیگه تنها شده "ساقی",

بیا پر کن سبو از می, بیا وا کن در خونه,
یکی داره میاد از دور , شاید خواست پیشم بمونه.

+خط خطی شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 23:32 به دستان ساقی |


داره بارون میباره

داره بارون میباره روسر مردم دنیا
آخه میخواد بشوره غم وغصه از دلا


ولی دیگه کاری از دست بارون بر نمیاد
میدوه نمیتونه ولی بازم بند نمیاد

اینجا معرفت نداره معنی قدیما رو
اینجا هیچی نمیده عطر و بوی قدیمارو

دلا اینجا خیلی با قدیماشون فرق میکنن
دلا دیگه تو یه دنیای دیگه سر میکنن

دوستی با تو تا ابد معنی نداره اینجا
ای خدا کاشکی دیگه بارون نباره اینجا

قدیما وقت بارون دوستی هامون جون میگرفت
رفیقت خیس میشد جلو چشات خون میگرفت

اماالان وقت بارون بوی نم میپیچه
بوی تنهایی وغربت , بوی غم میپیچه

امشب آسمون میدونست خیلی خیلی خسته ام
گریه میکرد تا ندونم که فقط من هستم-

که تو دنیا , توی غم ها از همه سیر ترم
از رفیقام بیشتر از هر کسی دلگیرترم
.
.
.
ولی نه,کاش بازم بارون بباره اینجا
همدمی برای ساقی نداره اینجا
.
.
.
آسمون ممنونتم, امشب بهم ندا دادی
نذاشتی تنها بمونم درسای وفا دادی

<<بازم امشب رو ورق لغزید قلم>>

<<بازم امشب حرفاشو نوشت دلم>>

+خط خطی شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 23:22 به دستان ساقی |


خسته ام

خسته ام...

از خودم...

از تو ...

از ما...

.

.

.


ادامه مطلب
+خط خطی شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 13:20 به دستان ساقی |


رفیق غریب ترین واژه قریب زندگی

رفیق غریب ترین واژه قریب زندگی

 

 

قبل از هر چیز بگم که هر چی که مینویسم نظر شخصی خودمه و هیچ اجباری برای قبول این مطالب وجود نداره.

نمی دونم نظراتم چقدر درستن؟ ولی به هر حال نظر  یه چیز سلیقه ایه. پس هر جای حرفام به دلتون ننشست، بگین شاید نظرتون نظرم رو تغییر داد. اگر هم ناقصه بازم بگین تا کامل تر شم.


ادامه مطلب
+خط خطی شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:33 به دستان ساقی |


خب آره که خیابون و بارونا و میدونا وآسمونا ارث بابابمه

خب آره که خیابون و بارونا و میدونا وآسمونا ارث بابابمه...


ادامه مطلب
+خط خطی شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 21:0 به دستان ساقی |


مستانه

                                                     مستانه

آن شب که تو را دیدم چشم تو شکارم کرد                               پیش از آن خزان بودم عطر تو بهارم کرد

فریاد من آواییست کز دور تو را خواند                                   شادم من اگر روزی عشق تو   به دارم  کرد

پروانه بی بالم ،سرگشته و بی حالم                                     چون بوی گل نرگس هر لحظه خمارم کرد

هر شب به هوای تو تا سحر نیارامم                                          شاید آن خداوندم یک نظر به کارم کرد

آفرین بر آن حکاک ، آن یکه دل بی باک                                        عکس رخ زیبایت بر سنگ مزارم کرد

هر دم به ندا گویم ،شکر کرم ایزد                                            آتش به دلم انداخت، او ساقی زارم کرد

+خط خطی شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:52 به دستان ساقی |


مجنون

                                                             مجنون

دلی دارم که شیدای تو گشته                                                   ز عشقت گشته ام مجنون و خسته

دلی دارم که هر دم از تو گوید                                                                  ز غیر تو زبانم لب ببسته

دلی دارم که مدهوش و خراب است                                                      برای دیدنت در ره نشسته

دلم از دل ندارد یک نشانی                                                               چرا کز دوریت از هم گسسته

بیا و مرهمی بر نه بر این دل                                                           بکن نیکی بر این محزون خسته

به روز وشب ببینم روی ماهت                                                 به چشمانی که باز است یا که بسته

مرنج از من که کم مهرم به ظاهر                                                       که مهرت در وجود من نشسته

نشد ساقی  ز تو دلگیر هرگز                                                          نگشته دل ز تو یک دم شکسته

                                                  ببندم بار دیگر دفتر خود

                                                که بینم غاقبت نور دل خود

+خط خطی شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:41 به دستان ساقی |


ساقیانه

توجه کردی که ساقی تو بیشتر شعرا همون مراد حساب میشه؟

 

             


ادامه مطلب
+خط خطی شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 17:24 به دستان ساقی |


محرم

 محرم ماه حزن و ماه خون است

حسین(ع) در کربلا غرق به خون است

 

 

 

 سلام به همه دوستانی که به این وبلاگ سر میزنن

تسلیت میگم ایام عزای اشرف کائنات سیدالشهدا(علیه السلام) و اصحاب گرانقدرش

نوشتن این وبلاگ متبرک شد به نام اربابم حسین(علیه السلام)

امیدوارم که بتونم این وبلاگ رو خوب اداره کنم...

+خط خطی شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 11:36 به دستان ساقی |